خواجه ای ، غلام خود را به بازار فرستاد که انگور و انار و انجیر و خرما بیاورد .

غلام برفت و بعد از مدتی مدید که خواجه انتظار بسیار کشید ، همین انگور تنها آورد .

خواجه غلام را به شدت مجازات کرد و گفت :

چون تو را به یک کار فرستم باید که چندین کار بسازی و زود بیایی و اکنون که به چندین

کارت فرستاده ام ، پس از مدتی بازآمده ای و همین یک کار را ساخته ای ؟

بعد از آن ، به چند روز ، خواجه بیمار شد .

غلام را گفت : برو ، طبیبی بر من آر .

غلام رفت و زود بازآمد و چندین کس همراه آورد !

خواجه گفت : این جمع کثیر چه کسانند ؟

گفت : ای خواجه ! در آن روز که مرا مجازات کردی ، فرمودیکه چون تو را یک کار فرمایم ،

باید که چندین کار بسازی و زود بازآیی !

اکنون رفته ام و طبیبی آورده ام که تو را علاج کند

و مطربی آورده ام که اگر صحت یابی برای تو ترانه سازد و نغمه پردازد

و غسالی آورده ام که اگر بمیری تو را بشوید

و نوحه گری آورده ام که در تعزیت تو نوحه کند

و موذنی آورده ام که نماز جنازه کند

و حفاری آورده ام که گور تو بکند

و حافظ قرآنی آورده ام که بر سر گورت ختمی کند

و اینهمه کار به یکبار از برای تو ساخته ام !!

  حالا حکایت ماست

   و ...