طماعی را گفتند: آیا ازخودت طمعکارتر دیده ای؟

گفت: آری! روزی در راهی میرفتم، مرغان زیادی دیدم که پرواز میکنند.

دامان خود را باز کردم و درپیش روی نگه داشتم. ناگاه یکی ازهمسایگان از پهلویم

گذشت ، گفت : چه میکنی؟ گفتم : ممکن است مرغابی که پرواز میکنند در حین

پرواز تخمی بیفکنند و در دامن من پائین آید.

بعد چون به خانه رسیدم ،  کسی در را بکوفت. در را گشودم و دیدم پسر همان

همسایه است. گفت : پدرم میگوید که چند دانه از آن تخم مرغ ها را برای ما هم

بفرستید .

حالا حکایت ماست .

این پسر همسایه مدتی است دستش را از روی زنگ در خانه ما بر نمی دارد.

                                                                                             زیاده جسارت بود