در بحبوحه ی جنگ یکی از یاران حضرت حسین (ع) یادآور وقت نماز میگردد و امام

در این تنگنا بیرون از خیمه ها نماز ظهر را به جماعت برگزار می نماید تا پیام این همه

جانبازی را برساند.

سعیدبن عبدالله یکی از یاران حضرت است که هم نامه های کوفه را به امام رسانده

و همراه مسلم بن عقیل تا کوفه برگشته است و هم دگربار راه مکه را برای رسیدن به

امامش پیموده و در نهایت همراه کاروان کربلا آمده است. او مدتهاست درخدمت امام

زمانش سربازی کرده است و اکنون که وقت نماز شده است به ایشان عرض میکند :

* ای پسر پیامبر ! من از بنیانگذاران اولیه ی این نهضت بودم و ١٢٠٠ فرسنگ راه آمدم

تا شهادت نصیبم شود. دشمن به شما مهلت نمیدهد تا نماز بخوانید. اجازه دهید

من جلو ایستاده و مانع تیرها شوم و شما نماز را بخوانید.

حضرت این موقعیت را به او عطا میفرماید. او جلو ایستاده و امام نماز را اقامه میکند.

تیرها مرتب می آیند و هر تیری که متوجه بدن مطهر حضرت میشود او یا با دست یا

با سینه یا با پا آن را میگیرد.

در اواخر نماز تیری از کمان رها میشود و سعید احساس میکند اگر دیر بجنبد ممکن

است این تیر به امامش اصابت کند . صورتش را جلو آورده و با صورت این تیر را میگیرد

و در همان لحظه در حالیکه نماز تمام میشود به زمین می افتد.

حال مولایش بر بالین او نشسته است و او را نگران می یابد.

_ یابن رسول الله :  آیا به عهد خود وفا کرده ام یا نه ؟

_ حضرت حسین(ع) میفرماید : آری تو در بهشت روبروی من هستی .

و چشمانش را می بندد. لحظات سپری میشود و با شهادت همه ی یاران و تعدادی

از بنی هاشم  نوبت به اهل بیت علیهم السلام میرسد.

قبل از همه حضرت پاره ی تن خود  حضرت علی اکبر را عازم میدان نبرد میکند.

* خدایا ! گواه باش جوانی برای جنگ با این قوم رفت که از نظر جمال و کمال و خلق و

خوی سخن گفتن شبیه ترین مردم به رسول تو بود و ما هر وقت مشتاق دیدار پیامبر

تو میشدیم  به صورت او نظر میکردیم.( فقد برز الیهم غلام اشبه الناس خلقا"و خلقا"

و منطقا" برسولک کنا اذااشتقنا الی نبیک نظرنا الی وجهه )

و لحظاتی بعد صدایش در صحرای غربت می پیچد که :

_ سلام بر تو ای پدر . این جدم رسول خداست که مرا سیراب کرد و فرمود :

   درآمدنت به نزد ما شتاب کن .