در نظر بگیرید که همسرتون هدیه ای براتون خریده ، مثلا" مانتو .
او با احساسات و عواطف خود فکرهایی بسرش زده ، بیاد خانم .
تا میخواد تحویل بده ، خانم میفرماید : بگذار روی کمد ، نه توی کمد !!
و اصلا" انگار نه انگار ...



اونقدر بی تفاوت و بی احساس چون برف برابر آفتاب آب شدن !
چنان آقا درهم میشکند و آشفته میشه که در اون لحظه واقعا" نمیدونه ، چه کند !
تموم فکر و هدفش میشه ...
پیش خودش میگه : بشکنه این دست که نمک نداره !
مگه مجبور بودی ؟! دیگه تکرارش نکنی ها !
خلاصه ! اینگونه میشود که زندگی ، آرام آرام به بی روحی و سردی می گراید .
ولی دیده شده که همین هدیه مثلا" از طرف خواهر یا مادر باشد ، چنان خانم تشکر
میکند و از پول دوبله گرفتن از شوهر ، در صدد جبران بر می آید که نهایت ندارد !
در صورتیکه هدیه ی شوهرش ، بسیار مهمتر و ارزشمندتر بوده است .
آقایون هم بعضا" همینطور . البته فقط یک روز در سال مثل روز مرد .
خانم با محبت از ذخیره ی مخارج خونه ، مقداری پس انداز نموده و یکعدد پیراهن
خریده ( یا یک جفت جوراب که مرد باید هم شبانه خودش بشوره ) و آنرا با چه شوق
و ذوقی به شوهرش میدهد . اونوقت اون سنگ بی احساس میگوید :
از رنگش خوشم نیامد ! 
وای که چه صحنه های بدی !!!

پاسخ یک احساس را مگر نباید با یک عاطفه داد ؟
مثل معروفی است که میگوید : همه ی وجودم را بگیر ولی احساسم را از من نگیر !
یار با ما بی وفایی میکند
بی گنه از من جدایی میکند
شمع جانم را بکشت آن بی وفا
جای دیگر روشنایی میکند
--------------------------------------------------------------------
پ . ن : ببخشید ! این پست ؛ از دستم در رفت دیگه !!


