حالا حکایت ماست ...

خواجه ای ، غلام خود را به بازار فرستاد که انگور و انار و انجیر و خرما بیاورد .

غلام برفت و بعد از مدتی مدید که خواجه انتظار بسیار کشید ، همین انگور تنها آورد .

خواجه غلام را به شدت مجازات کرد و گفت :

چون تو را به یک کار فرستم باید که چندین کار بسازی و زود بیایی و اکنون که به چندین

کارت فرستاده ام ، پس از مدتی بازآمده ای و همین یک کار را ساخته ای ؟

بعد از آن ، به چند روز ، خواجه بیمار شد .

غلام را گفت : برو ، طبیبی بر من آر .

غلام رفت و زود بازآمد و چندین کس همراه آورد !

خواجه گفت : این جمع کثیر چه کسانند ؟

گفت : ای خواجه ! در آن روز که مرا مجازات کردی ، فرمودیکه چون تو را یک کار فرمایم ،

باید که چندین کار بسازی و زود بازآیی !

اکنون رفته ام و طبیبی آورده ام که تو را علاج کند

و مطربی آورده ام که اگر صحت یابی برای تو ترانه سازد و نغمه پردازد

و غسالی آورده ام که اگر بمیری تو را بشوید

و نوحه گری آورده ام که در تعزیت تو نوحه کند

و موذنی آورده ام که نماز جنازه کند

و حفاری آورده ام که گور تو بکند

و حافظ قرآنی آورده ام که بر سر گورت ختمی کند

و اینهمه کار به یکبار از برای تو ساخته ام !!

  حالا حکایت ماست

   و ...

/ 51 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیطون بلا

وب جالبی داری به منم سربزن ونظربده[نیشخند]

مدعی عاشق ولایت

هوالحق حکایته من اینه که سفت کلامو بچسبم باد نبره خیلی دارن تو جنگ نرم نااهلا خوب کار میکنن تمنای دعای فرج و اقدام منتظرانه

باشو

سلام عجب حکایتی ! کجایی غیبت طولانی؟[گل][گل][منتظر]

سعیا

زندگی و وجود ما سراسر راز و معما است كه ما قادر به درك و فهم آن نیستیم. جالب بود.مرسی[گل]

پریسا

[لبخند][دست]آفرین آبه آدمی که از فکرش برا جواب دادن استفاده می کنه.یه آفرین هم به کسی که مطالب روگلچین می کنه[بغل]

مائــــده

ولی من لینکت میکنم ... چون از وبلاگت خوشم میاد .. راستی بیا وبلاگم پست اولم با رنگ آبی نوشته ←انتخاب وبلاگ برتر روش کلیک کن و بهم رای بده 10000 بار رای بده بای

شکوفه تشکری

سلام دوست عزیز وبلاگ زیبایت را خواندم و لدت بردم زبان طنز همیشه یکی از زیبا ترین زبان هاست بسیار زیبا بود[گل][لبخند]

سلام مبهم بودپیام مطلب میشدلطف کنیدتوضیح بدید