درد نهان

 

رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان

گفتا : ز غیر دوست بربند زبان

گفتم که : غذا ؟ گفت : همین خون جگر

گفتم : پرهیز ؟ گفت : از هر دو جهان

-------------------------------------------

خوشا آنانکه بر بال ملائک             نشستند و صفا کردند و رفتند

**************************************************

   پی نوشت :         باز دیوانه شدم ای طبیب

                            باز سودایی شدم ای حبیب

                            آنچنان دیوانگی بگسسته بند

                              که همه دیوانگان پندم دهند

/ 79 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
امینه

سلام حال واحوال شما؟دوست عزیزخوب هستید؟...آپ زیبایی بود.

حسرتMR

سلام درد و دل این روزهام بود .... . موفق باشید.[گل]

رهـاااا...!

هیچ رخدادی از اندیشه ما پاک نخواهد شد چه زشت و چه زیبا . تنها گذر زمان است که آنها را کم رنگ می کند[گل]

باران

کمتر به فکر کسی باش که دوستش داری بیشتر به فکر اونی باش که دوستت داره. ولی افسوس ...

هانیه محمودی

سلام فوق العاده بود ممنون بر آ ای افتاب صبح امید که در دام شب هجران اسیرم راستی از اینکه به وبم اومدین ممنونم[گل]

باران

آخه خودم نمیتونم اینجوری باشم.